نقد و معرفی فیلم

سلام به وبلاگم خوش اومدید توی این وب سعی میکنم فیلمهای شاهکار هالیوود رو معرفی کنم

 
نورمن درگذشت
نویسنده : MRT - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

نورمن درگذشت...

 

نورمن ویزدوم هنرپیشه و کمدین سرشناس انگلیسی در سن نود و پنج سالگی درگذشت.

نورمن فعالیت در سینما را از سال ۱۹۴۸ آغاز کرد. او با کلاه پارچه ای و کت و شلوار گشاد معروف اش در بیش از ۲۰ فیلم به بازی پرداخت. او که در سال ۲۰۰۰ برای فعالیتش در زمینه هنر و سرگرمی از دربار سلطنتی بریتانیا لقب «سر» گرفت بود در نودمین سالروز تولدش، (۴ فوریه ۲۰۰۵) از فعالیت هنری کناره گرفت و به بیش از نیم قرن حضور در عرصه سینما و تلویزیون پایان داد. با این وجود او در سال ۲۰۰۷ در یک فیلم کوتاه به نام اسپرسو در نقش یک کشیش بازی کرد. سود حاصل از فروش دی وی وی این فیلم به یک موسسه حمایت از بیماران سرطانی تعلق گرفت.

نورمن ویزدوم در شش ماه آخر عمرش چندین بار دچار سکته مغزی شد که باعث تحلیل قوای جسمی و ذهنی وی گردید. او در ساعت ۶:۴۶ عصر ۴ اکتبر ۲۰۱۰ (به وقت گرینویچ) در یک خانه سالمندان درگذشت. در زمان مرگش، نورمن دو فرزند و دو نوه داشت.



 
 
فیلم های برنده اسکار
نویسنده : MRT - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
 


فیلم های برنده اسکار
2011_The King's Speech سخنرانی پادشاه
2010_The Hurt Locker – گنجه ی درد
2009_ Slumdog Millionaire - میلیونر زاغه نشین
2008_ No Country For Old Men - پیرمردها سرزمینی ندارند
2007_ The Departed - مرده (جدامانده)
2006_ Crash - تصادف
2005_ Million Dollar Baby - عزیز میلیون‌ دلاری
2004_ Lord of the Rings: The Return of the King - ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه
2003_ Chicago - شیکاگو
2002_ A Beautiful Mind - ذهن زیبا
2001_ Gladiator - گلادیاتور
2000_ American Beauty - زیبای آمریکایی‌
1999_ Shakespeare In Love - شکسپیر عاشق‌
1998_ Titanic - تایتانیک‌
1997_ The English Patient - بیمار انگلیسی‌
1996_ Braveheart - شجاع‌ دل‌
1995_ Forrest Gump - فارست‌ گامپ‌
1994_ Schindler'S List - فهرست‌ شیندلر
1993_ Unforgiven - نابخشوده‌
1992_ The Silence Of The Lambs - سکوت‌ بره‌ها
1991_ Dances With Wolves - رقصنده با گرگ‌ها
1990_ Driving Miss Daisy - رانندگی برای‌ خانم‌ دیزنی‌
1989_ Rain Man – مرد بارانی
1988_ The Last Emperor - آخرین امپراطور
1987_ Platoon - جوخه
1986_ Out Of Africa - از درون‌ آفریقا
1985_ Amadeus - آمادئوس‌
1984_ Terms Of Endearment - دوران‌ مهرورزی
1983_ Gandhi - گاندی‌
1982_ Chariots Of Fire - ارابه‌های‌ آتش
1981_ Ordinary People - مردم‌ معمولی‌
1980_ Kramer Vs. Kramer - کرامر علیه‌ کرامر
1979_ The Deer Hunter - شکارچی‌ گوزن‌
1978_ Annie Hal - آنی‌ هال‌
1977_ Rocky - راکی‌
1976_ One Flew Over The Cuckoo'S Nest - دیوانه‌ از قفس‌ پرید
1975_ The Godfather Part II - پدرخوانده‌ 2
1974_ The Sting - نیش‌
1973_ The Godfather - پدرخوانده‌
1972_ The French Connection - ارتباط فرانسوی‌
1971_ Patton - پاتن
1970_ Midnight Cowboy - کابوی‌ نیمه‌ شب‌
1969_ Oliver! - الیور
1968_ In The Heat Of The Night - در گرمای‌ شب
1967_ A Man For All Seasons - مردی‌ برای‌ تمام‌ فصول‌
1966_ The Sound Of Music - صدای موزیک
1965_ My Fair Lady - بانوی زیبای‌ من‌
1964_ Tom Jones - تام‌ جونز
1963_ Lawrence Of Arabia - لارنس‌ عربستان‌
1962_ West Side Story - داستان‌ وست‌ ساید
1961_ The Apartment - آپارتمان‌
1960_ Ben Hur - بن‌ هور
1959_ Gigi - ژی‌ ژی‌
1958_ The Bridge On The River Kwai - پل‌ رودخانه‌ کوای
1957_ Around The World In 80 Days - دور دنیا در هشتاد روز
1956_ Marty - مارتی‌ ساید
1955_ On The Waterfront - در بارانداز
1954_ From Here To Eternity - از این‌ جا تا ابدیت‌
1953_ The Greatest Show On Earth - بزرگ ترین‌ نمایش روی‌ زمین‌
1952_ An American In Paris - یک آمریکایی‌ در پاریس‌
1951_ All About Eve - همه‌ چیز درباره‌ ایو
1950_ All The King'S Men - همه مردان برتر
1949_ Hamlet - هملت‌
1948_ Gentleman'S Agreement - قول مردانه‌
1947_ Best Years Of Our Lives - بهترین‌ سال های‌ زندگی‌ ما
1946_ The Lost Weekend - تعطیلی‌ از دست‌ رفته
1945_ Going My Way - به‌ راه خود می‌روم‌
1944_ Casablanca - کازابلانکا
1943_ Mrs. Miniver - خانم‌ مینی‌ ور
1942_ How Green Was My Valley - دره‌ من‌ چه سبز بود
1941_ Rebecca - ربکا
1940_ Gone With The Wind - برباد رفته‌
1939_ You Can'T Take It With You - ماجراهای رابین‌ هود
1938_ The Life Of Emile Zola - زندگی‌ امیل‌ زولا
1937_ The Great Ziegfeld - زیگفلد بزرگ
1936_ Mutiny On The Bounty - شورش‌ در کشتی‌ بونتی‌
1935_ It Happened One Night - یک‌ شب‌ اتفاق‌ افتاد
1934_ Cavalcade - رژه‌
1933_ Grand Hotel - گراند هتل‌
1932_ Cimarron - سیما رون‌
1931_ All Quiet On The Western Front - در جبهه‌ غرب‌ خبری‌ نیست
1930_ The Broadway Melody - نوای برودوی
1929_ Wings - بال ها


 
 
Fight Club ( باشگاه مشت زنی )
نویسنده : MRT - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

 

نقد کوتاه :

قبل از بررسی اجمالی فیلم میخوام یک جمله در مورد این فیلم بگم و اون اینه که اگه نودوپنج درصد فیلمهایی که میبینیم داستان کوتاه باشند، این فیلم یکی از بزررگترین نول ها و رمان های سینمای جهان است.
من شخصا با فیلمهای با داستان ساده و خطی موافق نیستم. اگرچه شاهکار هایی مثل نیش و … با همین طرز روایت تصویری خلق شده اند، اما به صورت کلی روایت های سینمایی با دیدگاه اینتراکتیو یا تعاملی که مخاطب نیز بخشی از پلان تکمیل اثر است قابلیتهای بیشتری برای خلق داستان سرایی و تحلیل است.

اما باشگاه مشت زنی ورطه ایست برای به چالش کشیدن درون و پیرامون انسان در دنیای به معنای واقعی مدرن. دنیایی که قهرمان ندارد، دنیایی که هویت و شخصیت انسان براساس برند brand محصولات مصرفی تعیین و شناخته می شود. دنیایی پر از آدم کوتوله ها که بر شانه های غول تاریخ ایستاده اند و با وجود اینکه وسعت دیدشان بیشتر از تمامی گذشته است، اما توانایی فرد در آن به مراتب کمتر است. دنیایی پر از انسانهای با تناقضات درونی. دنیایی که در آن هویت، تنها با یک انقلاب، آنهم توسط خود انسان و آن جنبه از انسان که با آن به شدت بیگانه است و تا حد زیادی از آن ابا و واهمه دارد باید صورت بگیرد، قابل تغییر است. در هر صورت گفتنی ها و لایه های این فیلم بسیار بیشتر از مجال یک نظر ساده است.

 

داستان و نقد فیلم :

این فیلم یک فیلم اکشن نیست بلکه یک نوع ژانر نزدیک به کمدی است که نظریه های جالبی را بیان می دارد . نظریه هایی مانند لذت بردن از مبارزه و یا حتی کتک خوردن، دوگانگی های شخصیتی، شیوه هایی برای تبدیل شدن به گروهک تروریستی و امثال ان . ابتدای فیلم از ان جایی شروع می شود که ادوارد نورتن در یک سری از کلاس های روانشناسی جمعی شرکت میکند و این درحقیقت خبر از وجود مشکلی در درون شخصیت اصلی داستان می باشد. در ان جا کسانی دیگر مانند بیل گنده را نیز میبینیم. تا جایی که شخصیت اصلی با تیلر یا همان شخصیت دوم خودش اشنا میشود که از این لحظه به بعد شخصیت اصلی در توهم است.

مدتی دو شخصیت با هم زندگی میکنند تا جایی که گروه کم کم بزرگ می شود و ادوارد نورتن از تیلر ( برادپیت ) دور می شود.  در این پلان ها میبینیم که افراد بسیاری وارد گروه غیر عادی تیلر می شوند که همه حاکی از نوعی مشکل روانی در جامعه است. از جمله بیل بزرگ که دیدیم او در کلاس های روانشناسی بود. در حقیقت اعضای باشگاه افرادی هستند که از نوعی عقده یا ناهنجاری رنج میبرند و سعی دارند با جلسات شبانه و جدال خود را سبک کنند.

این گروه ها کم کم بزرگ می شود و فعالیتش از حیطه ی باشگاه خارج می شود و دست به خرابکاری های بزرگ می زند . تا جایی که ادوارد نورتن چاره را در کشتن شخصیت دوم میبیند . به تیلر شلیک میکند ولی بی اثر است چرا که شخصیت دوم در درون خود اوست و سپس او به خودش شلیک میکند و در حقیقت تیلر را در درون خود میکشد .

 

نمایی از فیلم

این فیلم در حقیقت به چگونگی تبدیل عقده های روانی یک جمع به گروهک تروریستی اشاره دارد . در فیلم حضور دختری حس میشود که هلنا کارتر نقش ان را بازی میکند. این دختر که از ابتدا همراه شخصیت اول داستان بود و کم کم اشنایی بیشتری پیدا میکند، در طول فیلم برای شخصیت اول معنی دوست داشتن و برای شخصیت دوم معنی هوس می دهد . گرچه شخصیت اول به علت درک از محیط اطراف و وضعیت موجود سعی میکند ارتباطش را با دختر قطع کند.

 

نقد دوم :

باشگاه مبارزه دیوید فینچر ازنقطه مرکزی وحشت درذهن قهرمان داستان شروع می شود، هرچند برای تماشاگر مدتی وقت می برد تا این موضوع را دریابد. چیزی که تماشاگر می بیند محدوده ای است نیمه ظلمانی که درآن واحد هم دارای مرز است وهم محدودیت ندارد. ما درفضا و با آرامش و سرعتی ملایم درحرکت هستیم. مسافرت ما با چشمک چراغ های نورانی، موسیقی کوبی و تیترهای اول فیلم حیات می یابد. ودرست در لحظه ای که احتمال دارد ما با تعجب بپرسیم که این دیگر چه جور جائی است، با خشونت ازآن ورطه بیرون رانده می شویم و پس ازعبور از یک اسلحه، آن را می بینیم که دردهان کسی چپانده شده است!

فیلم باشگاه مبارزه مانند رمان، ترتیب وقایع داستانی رامخل می کند و درعوض سلطه خود را باچند ایده ویرانگ رکه جریان افکا رعمومی را نشانه می رود، تثبیت می کند. ایده هایی که مشابه آنها در فیلم های دیگر هالیوودی به این وضوح به یاد نمی آید.

 « اصلاح خویشتن فقط خود ارضائی است، انهدام خویشتن شاید راه حل ما باشد» این شعار، تیلر درون است. کسی که شخصیت مثبت باشگاه مبارزه نیست،بلکه وجه دیگر قهرمان فیلم است؛ دوست صمیمی قهرمان داستان که در واقع خویشتن مطلوب خود اوست.

تیل ردر واقع نا خودآگاه ذاتی و غریزی هر انسانی است،که البته کمی از نیچه نیز در او تزریق شده تا بتواند به طور سلیس صحبت کن . (در فیلم، صدای تیلر در پس کلمه «انهدام» شنیده می شود. او البته آن را با لحنی متفاوت و قویتر، تلفظ می کند و همراهش نیز لبخند شیطنت آمیز می زند. تیلر (برادپیت)، زندگی قهرمان داستان (ونیز روایتگر داستان ادوارد نورتون ) که در فیلم با نام جک خوانده می شود را غصب کرده و متصرف شده است.

جک، کارگری که نان بخور و نمیری درمی آورد دچار کم خوابی است و کمتر می تواند راحت بخوابد، ادراکش درحال ضایع شدن است و از زندگی بیهوده و بی مصرفش نیز خود را به کلی جدا می انگارد. تیلر او را ترغیب می کند که رخوت وخشم فروخورده اش را درعمل بروز دهد. پس ازاولین درددل کردن جک با تیلر،تیلر ازجک تقاضا می کند، او را بزند. جک این خواهش را می پذیرد و سپس تیلر محبت او را جبران می کند.

این آغاز باشگاه مبارزه است؛ جامعه ای مخفی که فقط به روی جنس مذکر گشوده می شود و تیلر(یک هرج و مرج طلب نمونه) برای آن قانون و قاعده ترسیم می کند. اولین قانون باشگاه مبارزه این است که نباید درباره باشگاه مبارزه با کسی حرفی بزنی .درباشگاه مبارزه مردها پیرهن هایشان را در می آورند و یکی یکی با پاهای برهنه وارد می شوند. در این نبرد همه چیز جایز است تا جایی که طرف مقابل را نکشی. ایده باشگاه مبارزه به حدی جذاب و وسوسه انگیز است که با تبدیل شدن به یک تجربه زنده- مستقل از تیلر و جک- ترویج عمومی پیدا می کند و به زودی در تمام شهر، حتی در شهرهای دیگری در اقصی نقاط کشور، در زیرزمین ها و پارکینگ ها شاهد رشد قارچ گونه این نوع باشگاه ها هستیم.

با انفجار اسرار آمیز پایگاه خود ساخته جک، او  به خانه تیلر نقل مکان می کند. تیلر ساکن قصری مخروبه و ویران در لبه گودال تخلیه زباله است. تیلر راه های متنوعی برای پایمال کردن قراردادهای اجتماعی دارد. او به عنوان گارسون در رستورانی گرانقیمت کار می کند و همان جاست که در سوپ مشتریان پیشاب می کند. شب ها هم به عنوان مسئول پروژکتور کار می کند و درآنجا هم فریم های معدودی ازفیلم های پورنو را در فیلم های خانوادگی جاگذاری می کند. تیلر همچنین نوعی صابون با مارک اختصاصی خود را به فروشگاه های بزرگ می فروشد؛ محتویات ناشناخته آن صابون از کیسه زباله های پزشکی چربی های زائد بدن انسان استخراج شده است. ( کسانی که در لوس آنجلس زندگی کرده باشد متوجه شده اند که خانم ها در آنجا به همان راحتی که به آرایشگاه می روند، به درمانگاه های مخصوص از بین بردن چربی بدن هم سر میزنند. ) یکی از شب هایی که آنها در حال صابون سازی هستند تیلر دست جک را می بوسد و سپس پوست او را با قلیای خالص می سوزاند. اگر درد سریع ترین راه احساس زنده بودن است، پس تن سپردن به خود ویرانی، همان چیزی است که تیلر و جک را احاطه کرده و به هم پیوند زده است، پیوندی که هیچ کس نمی تواند بر آن چیره شود. حتی مارلا (هلنا  کارتر)، زنی اساطیری با رنگ و روی رویائی و ظاهر یک معتاد به هروئین با چاشنی حرکات جودی گارلند. از همین روست که کسی که جک را در مورد تیلر دچار سوء ظن می کند، مارالا نیست، بلکه زیاده خواهی و تکبر بی حد و مرز تیلراست که همه محدوده ها را زیر پا می گذارد.


وقتی جک برای ثبت و کنترل وقایع حضور نداشته باشد، تیلر باشگاه مبارزه را به محل پروژه تبدیل می کند؛ یک شبکه چریکی ساختمانهای بزرگ را منفجر می کند تا پایه های تشکیلات اقتصادی جامعه را هدف قرار دهد. وقتی سربازی در پروژه کشته می شود، جک متوجه می شود که باید از شخصی که به اندازه او به خودش نزدیک است جدا شود، هرچند خلاصی از شر تیلر آنقدرها هم راحت نیست.

 

باشگاه مبارزه مانند دیگر فیلم های فینچر تضادی را در برخورد با موجودی خشن و قاتلی بالفعل شکل می دهد، چیزی مانند خود ناخودآگاه در مقابل خودآگاه. قهرمان داستان که در اثر تماس با جامعه ای مسموم و منحرف تضعیف شده، به سختی موفق می شود در مواجهه با این نیروی هرج ومرج آور، به رشته های ظریفی ازاخلاق و انسانیت چنگ اندازد. به این ترتیب پوچی گرائی و فاشیسم ناپخته تیلر، ارزش هایی نیستند که کلوپ مبارزه مد نظردارد. فیلم برای قهرمان داستان، که با زندگی مصرف گرایانه و احساس مردانگی اغراق شده ای تصویر شده، موقعیت های ایده آلی ارائه می کند. دراین جا نیزمانند فیلم های اسکورسیزی، جسم مذکر در اثر خودآزاری های مازوخیستی شمایلی مؤنث گونه می یابد و مذکربودن نه فقط از طریق زجر دادن، بلکه از طریق میزان تحمل در برابر رنج، ثابت می شود.

در صحنه آغازین، لحظاتی پس از پرتاب شدن از ذهن جک، درمورد بمبی در زیر زمین چیزی می شنویم  و به ناگاه از پنجره بیرون می افتیم؛ از۳۰ طبقه سقوط می کنیم، از میان پیاده رو به درون زیرزمین وارد می شویم، از میان سوراخی بر جای مانده از یک گلوله به درون وانت حامل مواد منفجره و سپس ازطرف دیگر به بیرون راه می یابیم. این سکانس، که به صورت دیجیتال و بر اساس مجموعه عکس هایی تک تک آفریده شده، هم حیرت آور و هم متناسب است، چرا که نمایانگر اجزای متنوع مجموعه تفکرات هر روزه انسان هاست. هرچند تماشاگر برای درک تصویرگری نامنظم باشگاه مبارزه احتیاج به لغت نامه جدیدی دارد.باشگاه مبارزه فیلمی است پرماجرا که تماماً درباره درون گرائی است؛


 
 
نقد فیلم: راننده تاکسی (Taxi Driver)
نویسنده : MRT - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
 

مدتهای زیادی از ادبیات قهرمان‌پرور می‌گذرد و همین ادبیات به سرعت جای خود را در سینما باز کرد. هرچه تعجیل و ترغیب برای خلق قهرمانهای مردم‌پسند، خارق‌العاده و دارای قدرتهای ماورایی زیاد بود به همین سرعت نیز تبدیل به کلیشه، تکرار و یکنواختی شد. قهرمانها تبدیل به آدمهای خوب و مقابل آنها تبدیل به «آدم بدها» می‌شدند و کم‌کم حتی بر نحوه همذات‌پنداری مخاطبین نیز تاثیر منفی گذاشتند. سینمای امروز رابین‌هودها، پیتر پن‌ها، سوپرمن‌ها و حتی اسپایدرمن‌های مدرن را نمی‌پسندد. اکنون ضدقهرمانهای «پالپ فیکشن» و «سین سیتی» باب شده‌اند. شخصیتهایی که فاسد، گنهکار، قاتل، سارق و فاسق هستند اما در عین حال به آنها علاقمند می‌شویم. اما این همه چیز نیست چون سینما همواره تحول را تجربه کرده است. یکی از نقاط قله موج سینوسی این تحول ظهور سینمای نوآر و موج نوی دهه 60 الی 70 بود. آنجا که «فورد کاپولا» پدرخوانده را آفرید و «مارتین اسکورسیزی» فرای قهرمان‌پروری و گانگستریسم سینمایی دست به خلق آثاری چون راننده تاکسی، گاو خشمگین و در ادامه رفقای خوب زد.

موج نو از اروپا آغاز شده بود اما هالیوود با تمام بزرگی کاذبش متاثر از اروپا و آسیا (به خصوص کوروساوا) بوده است. اسکورسیزی تعلیق افکنی و داستان‌گویی کلاسیک را کنار گذاشت و دست به تولید سبکی زد که اگر آن را «مارتین‌ایسم» بنامم اغراق نیست. سبک جدید او سینما را متحول کرد و به خصوص راننده تاکسی نشان داد که به جز جذابیت‌های هفت‌تیرکشی در سینما چیزهای دیگری نیز وجود دارد. اندیشه‌ای که پشت هفت‌تیر کشی نهفته است.

راننده تاکسی درباره کسی است که در بیرونی‌ترین لایه اجتماع زندگی می‌کند و اما قلبش، ذهنش و وجودش به قشرهای عمیق تعلق دارد چون او یک «راننده تاکسی» است. او کسی است که هر لحظه با یک شهروند در ارتباط است. خاص و عام سوار ماشین او می‌شوند و او همه چیز را می‌بیند. به نظر می‌رسد تراویس بیکل راننده (با نقش‌آفرینی رابرت دنیرو) چشم ریابین و کاشف‌العیوب و در عین حال وجدان‌زده جامعه باشد. چرا تراویس بیکل راننده تاکسی است؟ مگر نمی‌توانست یک وکیل، یک سناتور، یک پزشک، یک معلم و یا یک کشیش باشد؟ او نمی‌‌تواند هیچ‌کدام از این اصناف باشد چون تاکسی زبان مشترک حرکت اجتماعی است. این تنها یک نماد نیست. یک اظهاریه است. نوعی تقابل و رخنه کردن است.

تراویس در دل جامعه است اما تنهاست. دلیل این تنهایی که به درستی در قالب کار نشسته آمال فنا شده چشم بیدار جامعه است. آمالی که زیر پای قاچاقچی‌ها، فاحشه‌ها، هم‌جنس‌بازها و فاسقین لگدمال شده‌اند و آدمهای ظاهراصلاح چون سناتورها، رئیس جمهور و دولتمردان دیگر هم به زعم او «هیچ غلطی نمی‌کنند». او می‌خواهد در یک مدینه فاضله زندگی کند اما هرچه پیش می‌رود مدینه او به مدینه فاضلاب بیشتر شبیه می‌گردد و این است دلیل طغیان و لبریز شدن کاسه صبر.

فیلم از نظر روایی سه بخش عمده دارد. بخش اول آشنایی ما با تراویس و آشنایی تراویس با جامعه که این مرحله قبل از شروع فیلم آغاز شده است. او در می‌یابد که در چه جامعه فاسدی زیست می‌کند و این فساد بعضاً دلایل سیاسی نیز دارد. او به عقیم نگه داشتن مردم خرده‌پا برای جلوگیری کردن از فضولیهای ناخواسته و آشوبهای سرسری توسط قدرتهای دست‌اندر کار پی برده است. بخش دوم که از نظر ساختار سینمایی بی‌نظیر است و مرحله طولانی‌تر فیلم نیز هست بخش درون‌ریزی و تعلیقهای روانی تراویس از پیرامون خود است. او زجر می‌کشد و خودخوری می‌کند. خشم اندک‌اندک همچون قطره‌هایی که در یک کوزه جمع می‌شوند در کوزه وجودش مملو می‌گردد. بخش سوم و نهایی فیلم مرحله برون‌ریزی، طغیان و شکستن کوزه وجود و تهی کردن خشم نهفته است. این قسمت هرچند ممکن است شبیه انتقام باشد و نمونه‌های بصری آن در سینمای امروز فراوان باشند اما به سال ساخت آن و شرایط سینمای آن روز نیز دقت کنید. سکانسهای پایانی بدیع و منقلب کننده هستند.

فیلم یک داستان نیست، روایت یک عصیان است. عصیانی که هیچ عامل ماورایی و اعتقادی را در خود نگنجانده است. هرچه هست از جامعه می‌تراود و به جامعه بازخورد پیدا می‌کند. اما با توجه به اقتباس شرایدر از رمان «تهوع» نوشته ژان پل سارتر جنبه‌های فلسفی فیلم قابل تامل است. با توجه به اینکه سارتر اگزیستانسیالیست است توجه کنید به ناجی بودن تراویس قبل از راننده تاکسی بودن که ناخودآگاه قدم وجود بر ماهیت را متذکر شده است. او راننده تاکسی است اما این تنها هویت اوست. وجدان او به عنوان وجود مقدم بر چیستی‌اش (تراویس بودن یا راننده بودن) است. به هر جهت فلسفه اگزیستانس یا همان فلسفه وجود هم متذکر مقدم بودن وجود بر ماهیت است. البته راننده تاکسی فیلمی فلسفی نیست و از این لحاظ چندان قابل تبیین نمی‌باشد اما به هرجهت عصیان و انقلابی که در فیلم تصویر شده از رمان تهوع آمده است. سارتر هم به این انقلاب و دگردیسی و برون‌ریزی نهایی علاقمند بود.

اسکورسیزی با راننده تاکسی کار را تمام کرده است. دنیرو نیز دست او را در همکاری این فیلم به گرمی فشرده است. تراویس یک رابین‌هود، سوپرمن یا اسپایدر من نیست. یک بیماری است که دوره کمونش تمام شده و حالا سر باز می‌زند. آدمکشی او جنبه درمانی دارد و نه صرف خشونت. خشونتی که در این فیلم نمایش داده می‌شود متناسب با فطرت است، خشونتی است که ذات منتقد جوامع بشری آن را می‌پسندد. «راننده تاکسی» نمایش یک کودتا و انقلاب یک نفره است، انقلابی که رهبرش وجدان، کاتالیزورش جامعه و انجام دهنده‌اش غریزه است. این فیلم نمایشگر فریادی است بی‌صدا. آنچه تنها گوش آنهایی را کر می‌کند که می خواهند کر بشوند. بازی دنیرو در این فیلم به یاد ماندنی است و دکوپاژ اسکورسیزی نیز بی نقص است. به شخصه امیدوارم امثال این فیلم در سینما تکرار بشود.

 

درباره پل شرایدر (فیلم‌نامه نویس):

وقتی اولین ایده راننده تاکسی در ذهن پل شرایدر‌، فیلمنامه‌نویس جویای نام شکل گرفت‌، زندگی وی بشدت نابسامان بود‌. او نه تنها کارش را به عنوان محقق در انستیتو فیلم آمریکایی از دست داده بود‌، بلکه همسرش هم او را از خانه بیرون انداخته بود‌. بی خانمانی و بیکاری‌، برای شرایدر الکلیسم و افسردگی را به همراه آورده بود‌. وضع روحی او آنقدر خراب بود که به فکر خودکشی افتاد‌؛ اما به جای  اینکار داستانی شهری از تنهایی و انزوا نوشت که شرح خشونت زندگی در آمریکا بود. راننده تاکسی داستان تراویس بیکل است‌، یک منزوی ساده دل که از ثبات روانی برخوردار نیست‌. نفرت تراویس از خلافکاران‌، او را وادار می‌کند تا بر روی پا اندازها و سیاستمدارها اسلحه بکشد‌. فیلمنامه سیاه و بی رحم شرایدر از میان انگشتان برایان دی پالما و تهیه کنندگانی چون جولیا و مایکل فیلیپس گذشت تا به دست مارتین اسکورسیزی برسد. کارگردانی از گروه راجر کورمن که به تازگی نظر مثبت منتقدان را با فیلم "خیابانهای پایین شهر" جلب کرده بود. اسکورسیزی فیلمنامه را بسیار پسندید و اعتقاد داشت رابرت دنیرو ستاره فیلم خیابانهای پائین شهر تنها کسی است که باید نقش تراویس بیکل را بازی کند.

 

درباره مارتین اسکورسیزی:

مارتین اسکورسیزی در 17 نوامبر 1942 در نیویورک از پدر و مادری ایتالیایی- آمریکایی متولد شد. او اولین بار در 21 سالگی یک فیلم کوتاه ساخت و تا سه سال بعد که دومین فیلم کوتاهش را کارگردانی کرد، مشغول ادامه تحصیل بود. فیلم دومش با اینکه توانست در جشنواره فیلم شیکاگو شرکت کند، سرمایه گذار برایش پیدا نشد. همان سال، سرانجام یک کارگردان حاضر شد روی فیلمهای او سرمایه گذاری کند، اما با این شرط که صحنه‌هایی به فیلمش اضافه شود. پس از آن بود که کارگردانی چند فیلم به او پیشنهاد شد.

اسکورسیزی اولین فیلم مهمش را بعد از آشنایی با «رابرت دنیرو» بازیگر بزرگ هالیوود ساخت. او از همان نخستین فیلم قابل اعتنایش، «خیابان اشرار» که در سال 1973 ساخته شد، تا 18 سال بعد در فیلم «تنگه وحشت»، در 8 فیلمش به قدرت بازیگری دنیرو تکیه کرد و در این مدت توانست فیلمهای بسیار مطرح و زیبایی را کارگردانی کند. هویت آمریکایی- ایتالیایی و مفاهیم کاتولیک مثل گناه و رستگاری، رفاقت و خشونت مردانه در آدمهایی اغلب ضد جامعه، جزو اساسی آثار او شناخته می‌شوند.

اسکورسیزی تا به حال فقط کارگردانی، بازیگری، نویسندگی، تهیه کنندگی و تدوینگری در فیلمها را تجربه کرده است! او 32 فیلم را کارگردانی کرده و در 37 فیلم تهیه کننده بوده (که 10 فیلم آن در سال 2004 بود!) و در 34 فیلم بازی کرده است. در 13 فیلم نقش خودش را بازی کرده و نقشهای دیگرش هم نقشهای بی‌اهمیت و کوچکی بوده‌اند. مثلاً در «راننده تاکسی» به خاطر بیماری بازیگرش مجبور شد نقش او را خودش بازی کند- نقش مردی که زنش را کشته بود- و بعد از این تجربه اعتراف کرد که جلوی دوربین جای خیلی نا‌راحتی است! (منبع: magiran.com)

 

حرفهای عوامل فیلم در باره راننده تاکسی:

اسکورسیزی: فیلم‌ها آدم‌کش نیستند، آدمها همدیگر را می‌کشند. اصلاً متاسف نیستم که راننده تاکسی را ساخته‌ام. این را هم قبول ندارم که فیلمی غیرمسئولانه است – کاملاً برعکس.

من از برخورد تماشاگران با مسئله خشونت شوکه شده بودم. یکبار راننده تاکسی را در شب افتتاحیه دیدم و همه در آخرین صحنه تیراندازی فریاد می‌زدند و جیغ می‌کشیدند . وقتی فیلم را می‌ساختم اصلاً قصدم این نبود که تماشاگران را به واکنش‌های احساساتی بکشانم - «آفرین،برو بیرون و همه شان را بکش!»

راننده تاکسی به نوعی برای ما یک ماموریت بود. باب (رابرت دنیرو) بازیگر بود من کارگردان و پل هم فیلمنامه را نوشته بود. ما سه تا همدیگر را پیدا کرده بودیم. درست همان چیزی بود که می‌خواستیم. یکی از عجیب‌ترین اتفاق‌های زندگی‌مان.

شریدر: در زمان ساخته شدن فیلم همه احساس خوبی داشتیم و همه چیز درست از آب در می‌آمد. یادم است شب قبل از افتتاحیه برای شام دور هم جمع شدیم و همه میگفتیم: «مهم نیست فردا چه پیش می آید ما فیلم معرکه‌ای ساختیم و به آن افتخار می‌کنیم حالا اگر بیندازنش توی توالت» و روز بعد بلند شدم رفتم سالن سینما برای نمایش ظهر. صفی طولانی تشکیل شده بود که دور ساختمان چرخیده بود بعد تازه متوجه شدم این صف طولانی برای سانس ساعت دو است نه سانس ظهر!! پس دویدم تو و فیلم را دیدم‌، خیلی‌ها ته سالن ایستاده بودند. هیجان شدیدی داشتم همه می‌دانستیم که دیگر آن را تجربه تکرار نخواهد شد.

دنیرو: احتمالاً این قضیه «از خود بیگانگی» روی مردم تاثیر گذاشت. فیلم های سینمایی اینطوریند، آدم آنها را به شکلی کاملاً مشخص آنرا می‌سازد ولی مردم شدیداً تحت تاثیر قرار می‌گیرند و نمی‌دانید چرا.

جودی فاستر: فکر کنم راننده تاکسی یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای آمریکا باشد. بیاینه‌ای است در مورد آمریکا. در مورد خشونت. درباره تنهایی، گمنامی. بسیاری از کارهای خوبی که بعداً ساخته شد‌، تلاشی در جهت تقلید از راننده تاکسی بوده، تلاشی در جهت تقلید از سبک آن. در طول مدت فیلمبرداری، هر روز که به خانه بر می‌گشتم احساسم این بود که واقعاً کار مهمی انجام داده‌ام.

چهار ساعت با یک روانکاو کلنجار رفتم تا ثابت کنم به اندازه کافی آدم نرمالی هستم که بتوان نقش یک زن فاحشه را بازی کنم. این نقشی بود که کاملاً زندگی‌ام را متحول کرد. برای اولین بار بود که نقش کاملاً متفاوتی را بازی می‌کردم. امام من شخصیت آیریس را کاملاً می‌شناختم – من سه خیابان آن طرف تر از بولوار هالیوود بزرگ شده بودم – و دخترهای مانند آیریس را هر روز می‌دیدم.

)